|
نفت
نزدیک بود یادم بره که امروز روز ملی شدن صنعت مزخرف نفته هر چی بد بختی این مردم ما می کشن از همین نفته اگه باور ندارین از ۱۱۸ بپرسین... ولی نباید مردی رو که با مبارزه تونست این ثروتو ملی کنه فراموش کنیم مصدق مرد بزرگی بود کلا آدمای ملی میهنی آدمای بزرگی هستن مصدق می گفت من بادین کاری ندارم و کاری که برای مملکتم خوبه همونو انجام می دم برای همینم جنابان محترمان آخوندها با ایشان مخالفت کردند نمی دونید وقتی داشتم با آشپز مصدق صحبت می کردم با چه عشقی از اون یاد می کرد آشپزش هنوزم تو احمد آباد تبعید گاه مصدق زندگی می کنه یادش گرامی روحش شاد ساز تجویدی دیگر کوک نمی شود
این تیتر روزنامه جام جم دیروز بود
من چند ماهه که از کسالت استاد تجویدی خبر دارم و می دونم که چند ماه بود که از رخته خواب بیرون نیومده بود ولی ندیدم که هیچ روزنامه ای در مورد استاد بنویسه فکر کنم منطزر مردنش بودن خوب بازم این جماعت مرده پرست حالا هر چقدر که دوست دارین در باره استاد مطلب بنویسید راستی استاد جلیل شهنازم تو بیمارستانه منطزر باشین برای تیتر بعدیتون! جایی برای نو شدن تازه شدن شایدم دوباره متولد شدن
جايي به من بدهيد
دورترين دلتنگي آدمي با من است گفته بودم روزي باران دريا را خيس خواهد كرد و تلخ ترين روز ماه خواهدرسيد و تلخ ترين تبخير آسمان را سياه خواهد كرد جايي به من بدهيد تمام دلتنگي آسمان با من است گفته بودم شبي ماه آب خواهد شد و تمام پنجره ها غريب و زمين تنها خواهد مرد جايي به من بدهيد تمام تنهايي زمين با من است گفته بودم روزي تمام عكس هايمان را از زندگي پس مي گيريم گفته بودم ديگر از آسمان هواپيمايي نمي گذرد و هيچ مسافري به جهان نمي رسد و ما با چترهاي بسته به دنيا مي آييم و با چترهاي باز به خواب مي رويم جايي به من بدهيد شايد يكي از ميان ما شب كوچكي از نخستين شادماني را به ياد آورد شب كوچكي كه زير ماه شب كوچكي كنار چند شعر ساده ي روشن شب كوچكي ميان تمام شب هاي دنيا شبي كه ابتداي كلمات بود جايي به من بدهيد جايي براي خنديدن جايي براي خيره شدن شب كوچكي از تمام دنيا با من است چهار شنبه سوزی
تقریبا دو ساعت پیش از برکات چهار شنبه سوری دوستان نامحترم شیشه میرال محترم مغازه این جانب به قطعات بسیار ریز و قشنگی تبدیل شد که انسان از دیدن هنر آن دوستان نامحترم سر ذوق می آمد و هزار تحسین و تشویق می نمود از بابت هنر مندی ایشان
ولی خدا وکیلی شانس آوردن که من نفهمیدم که کی بود اگر می فهمیدم به همون قطعات مساوی تقسیمش می کردم تا دیگه از این هنر نماییها مبذول نفرمایند تا درس عبرتی برای آیندگان می شد. حداقل اینقدر مرد نبودن که وقتی من داد میزدم که کی بود جرات کنن بگن من بودم)الان که دارم این متنای قشنگو مینویسم سرم تو حالت انفجاره دارم یه جورایی خودمو تخلیه میکنم( بابا آخه این کجاش شبیه چهار شنبه سوریه اصلا فلسفه چهار شنبه سوری این نبود تو ایران باستان رو پشت بومای خونه ها آتیش روشن می کردن تا خدای زرتشت)فروهر(وقتی از آسمون به زمین میاد راه خودشو پیدا کنه و به خونه های مردم سر بزنه آتیش تو ایران باستان مضهر پاکی و روشنایی بوده اونا اعتقاد داشتن که حتی آدمم نباید از روی آتیش بپره چون انسان که من قربونش برم مضهر بدی و گناه بود و وقتی از آتیش می پریده گناهانه خودشو به آتیش منتقل می کرده ولی حالا آتیش روشن که نمی کنن هیچ انواع و اقسام مواد منفجره روهم به سمت مردم پرتاب میکنن اگه خدایی نکرده یه بچه زیر شیشه مغازه بود و یه حادثه ای براش رخ می داد می خواستن چی کار کنن)البته فکر نکنم چیزی به نام وژدان داشته باشن( حالا هی بیان داد بزنین انرژی هسته ای حق مسلم ماست . بابا شما جنبه چند تا ترقه رو ندارین اگه انرژی هسته ای بهتون بدن که دنیا رو منفجر می کنین به امید اون روز که این مردم ما سر عقل بیان که من اصلا چشمم آب نمی خوره حسرت
همیشه با خودم می گفتم که چه جوری آدم شعر می گه یا داستان مینویسه این اتفاق امروز برای من افتاد مادرم ناهار لوبیا درست کرده بود منم داشتم هی غر میزدمو میخوردم که این داستان به ذهنم رسید من داستان نویس نیستم نیاد بگید این چیه من می خوام یه موضوع اجتماعی رو به صورت داستان بنویسم به قول معروف بیت و قافیه نداره حقیقت که دارهصبح که از خواب بلند شد مادرش بهش گفت بیا پسرم این گاو ببر تو بازار بفروش پسرک خوشحال بدون اینکه صبحانه بخوره سریع حاضر شد رفت سراغ گاو و اونو از طویله بیرون آورد و شروع کرد به تمیز کردنش و بعدشم راهی بازار شد آخه محمد از زندگی تو مزرعه خسته شده بود همیشه به مادرش میگفت هر چی دارن بفروشنو برن شهرمحمد می گفت اون جا مردم خیلی راهت زندگی می کنن و هر روز صبح زود از خواب بلند نمی شن برن سر زمین و تا شب کار کنن و زمینو شخم بزنن آخره شبم خسته بیان خونه و بگیرن بخوابن تو شهر مردم کار سخت آنجام نمی دن وهمیشه تو خوشی زندگی میکنن مادر می دونست که پسرش داره اشتباه می کنه و این جوریا م نیست که اون فکر می کنه هر کاری کرد که محمد از خر شیطون پیاده بشه نشد آخرش قبول کرد تا همه چی رو بفروشنو برن شهر . محمد خوشحالو خندون از این که بالاخره مادرش قبول کرده بود از اون روستا برن داشت می رفت بازار که گاوو بفروشه . تو بازار همه نوع جنسی پیدا می شد هر کی ام یه چیزی برای فروش اورده بود محمدم یه گوشه ای وایساده بود تا یه مشتری برای گاو خودش پیدا کنه تا دم دمای غروب وایساد ولی مشتری پیدا نکرد دیگه نا امید شده بود می خواست برگرده سمت خونه که یه پیره مردی اومد سمت محمد گفت گاوت فروشیه محمد گفت : آره پیره مرد گفت : من پول ندارم ولی چند تا لوبیا دارم که سحر آمیزه اونا رو به تو میدم عوضش تو گاوتو به من بده محمد به پیره مرد گفت لوبیای سحر آمیز که وجود نداره این حر فا واسه قصه هاست پیر مرد گفت نه پسر جون سالها پیش من چند تا از این لوبیا ها رو به یه پسر فروختم و اون پسر صاحب کلی ثروت شد محمد یاد قصه لوبیای سحر آمیز افتاد و با خودش گفت نکنه پیره مرد راست می گه و این لوبیا ها سحر آمیز باشه بالاخره قبول کرد تا گاوشو با اون لوبیا ها عوض کنه گاوو به پیره مرد داد و لوبیاها رو ازش گرفت و به سمت خونه حرکت کرد و با خودش می گفت اگه این لوبیا ها واقعا سحر آمیز باشه اون پول دار میشه و می تونن تو شهر یه زندگی خوب داشته باشن مادر داشت از دور پسرشو تماشا میکرد که داشت به سمت خونه میومد و چون دید که گاو همراه اون نیست مطمعن شد که محمد گاوو فروخته محمد به خونه رسید مادر درو براش باز کرد و گفت خسته نباشی پسرم چرا اینقدر دیر کردی محمد گفت امروز بازار زیاد شلوغ نبود به همین خاطر تا شب صبر کردم تا مشتری پیدا کنم مادر گفت بالاخره گاوو چند فروختی محمد دست کرد تو جیبشو چند تا دونه لوبیا در آورد گفت بیا . مادر گفت اینا دیگه چیه محمد گفت گاوو با این لوبیاهای سحر آمیز عوض کردم مادر عصبانی شدو گفت من تو رو فرستادم بری گاو بفروشی تو رفتی با چند تا دونه لوبیا برگشتی محمد گفت نه مادر این لوبیا ها سحر آمیزن و مارو پولدار میکنن مادر لوبیا ها رو پرت کرد از پنجره بیرون گفت پسر تو این جوری می خواهی بری شهر وقتی اینجا سرت کلا می زارن تو شهر می خوای چی کار کنی محمد ناراحت از حرف مادر واز اینکه میدید آرزوهاش داره نقش بر آب میشه رفت که بگیره بخوابه و به مادرشم گفت فردا میره دنبال اون پیره مرد تا گاوو ازش پس بگیره نزدیک ساعت 5 بود که محمد از خواب بلند شد تا قبل از این که مادرش از خواب بلند بشه بره اون پیره مردو پیدا کنه تا گاوشو پس بگیره ولی وقتی وارد حیاط شد با صحنه عجیبی رو به رو شد قصه لوبیای سحر آمیزو شنیده بود ولی باور نمی کرد که حقیقت داشته باشه از تعجب داشت شاخ در می آورد خواست بره مادرشو بیدار کنه ولی با خودش گفت بزار برم بالا وقتی گنجو پیدا کردم بر می گردمو خوشحالش می کنم شروع کرد به بالا رفتن ولی هرچی بالا می رفت هوا کثیفتر می شد و نفس کشیدن براش مشکلتر تا اینکه رسید به آخرای درخت وقتی سرشو از لابه لای ابرا بیرون آورد با یه شهر بزرگ روبه رو شد انگار که خواب می دید اون وسط یه شهر بزرگ بود همیشه یه همین جایی رو تو رویاهاش تصور می کرد ولی الان به حقیقت مبدل شده بود همین جوری راه می رفت و ساختمونای بزرگو تماشا می کرد و به مردم با تعجب نگاه می کرد آخه اونا با محمد فرق داشتن نوع لباس پوشیدنشون حرف زدنشون حتی راه رفتنشون ولی هیچ کس هیچ اعتنایی به محمد نمی کرد اون چند بار به چند نفر سلام کرد ولی اونا فقط نگاش می کردن چند نفرم مسخرش کردن آخه صحبت کردن اون با بقیه فرق داشت یا به اصطلاح اونا لحجه داشت همین جور تو عالم خودش بود که رسید به یه بوتیک لباسای قشنگی پشت اون بوتیک بود ومحمد محو تماشای اون لباسا شد از صاحب مغازه پرسید آقا این لباسا چنده فروشنده یه نگاه به محمد کرد و گفت برو بچه دهاتی این لباسا به درد تو نمی خوره محمد از حرف اون مرد ناراحت شد ولی رفت به سمت درخت لوبیا تا از اون بره پایین تا هم پول برداره هم به مادرش بگه که شهر آزروهاشو پیدا کرده وقتی به خونه رسید شب شده بود و مادرش خواب بود محمد مادرشو از خواب بیدار نکرد فقط هر چی پول تو خونه بود برداشت و دوباره از درخت بالا رفت وقتی به بالای درخت رسیده بود تقریبا صبح شده بود تو راه رفتن به مغازه بود که چشمش افتاد به یه قهوه خونه رفت اونجا و مشغول خوردن صبحانه شد صاحب قهوه خونه که دید محمد غریبسو ماله اونجاها نیست موقع حساب کردن به جای 100 تومن از محمد 500 هزار تومن گرفت محمدم که نمی دونست فکر می کرد که اونجا شهره و حتما قیمتش همینه پولو دادو رفت رسید به مغازه بوتیک گفت آقا این لباسه چنده صاحب مغازه گفت پول داری بچه می خوای لباس بخری محمد دست کرد تو جیبشو گفت آره آقا من پول دارم مگه شما مفتی لباس می فروشی که از من سوال می کنی پول دارم صاحب مغازه گفت باشه بیا تو کدوم لباسو می خوای محمد تیشرت پشت ویترینو نشون دادو گفت اونو مغازه دار تیشرتو براش آورد و قیمت 10000 هزار تومنی اونو به محمد 15000 هزار تومن فروخت و محمد خوشحال از این که صاحب یه لباس قشنگ شده از مغازه خارج شد تو عالم خودش بود و داشت همین جوری راه می رفتو محو بزرگی شهر شده بود تا رسید به یه پارک بزرگ و قشنگ تو اون پارک پر از قفسای بزرگ بود که حیوانات و پرنده گان قشنگو توش نگه می داشتن یه خورده به اونا نگاه کرد بعد رفت روی یه صندلی نشت با خودش می گفت شهر عجب جای قشنگیه دیگه به خونه خودشون بر نمی گرده میره مادرشم میاره تا با هم زندگی کنن تو همین رویا ها بود که دید یه دختر خیلی خشگل اومدو رو صندلی روبه روییش نشست محمد محو زیبایی اون دختره شد و همین جوری زل زده بود داشت اون دختررو نگاه می کرد دختر که متوجه نگاه محمد شده بود اومد بغل دست محمد نشست و به اون سلام کرد محمد با دست پاچه گی جواب سلام اونو داد دختر فهمید که محمد این کاره نیست و شروع کرد به سوال کردن از محمد که اسمش چیه و کارش چیه محمد ترسید اگه بگه که کشاورزه دختره خوشش نیاد واسه خاطر همینم گفت که باباش گاوداری داره و اسمشم محمد دختره گفت بیا بریم یه چیزی بخوریم من گشنمه محمدم با کله قبول کرد باهم راهی شدن سمت یه رستوران محمد سعی می کرد زیاد حرف نزنه آخه لهجه داشت واین اونو آزار می داد دختره ام خوشحال از این که یه پسر ساده پول دار پیدا کرده و می تونه حسابی اونو تیغ بزنه رسیدن به یه رستوران قشنگو رفتن تو مشغول خوردن غذا شدن دختره شروع کرد به تعریف کردن از محمدو این که با نگاه اول از اون خوشش اومده او یه جورایی عاشقش شده محمدم که شاخاش دراز شده بود و هر چی دختره می گفت باور می کرد نهارشون تموم شد و بلند شدن که برن صاحب رستورانم طبق معمول چون دید محمد سادسو هی چی حالیش نیست چند برابر قیمت باهاش حساب کرد محمدم که داغ بود هر چی بهش گفتن داد. داشتن تو یه خیابون خلوت با هم راه می رفتن و دختره همین جوری لغات عشقولانه تحویل محمد میدادو محمدم دل تو دلش نبود با خودش می گفت عجب لوبیای سحر آمیزی بود هم به آرزوش رسیده بود هم یه دختر خوشگل عاشقش شده بود محمد تصمیم گرفت راسته شو به دختره بگه آخه اون می گفت عاشقش شده پس نباید براش فرقی می کرد که اون چی کاره اس اسم چیه اومد که بگه دختره ازش پرسید : عزیزم ماشین داری محمد گفت نه . پرسید خونه داری گفت نه گفت پس پیش بابات زندگی می کنی عزیزم محمد گفت راستش من نه خونه دارم نه ماشین بابامم گاوداری نداره من اصلا بابا ندارم من تازه به شهر اومدم دختره عصبانی شد و با کیفش محکم گذاشت تو سر محمد و گفت :تو غلط کردی که اصلا با من صحبت می کنی بچه دهاتی با اون لهجه مسخرت برو گم شو فکر کردی من عاشق چشمو ابروت شدم منو باش فکر می کردم پولداری و وضعت خوبه پسره دهاتی محمد داشت دود از کلش بلند میشد وقتی داشت این حرفا رو میشنید باور نمی کرد که اون دختره داره اون حرفارو میزنه دختره از اونجا دور شدو رفت محمد دوباره به اون پارک رفتو رو همون نیمکت نشست داشت با خودش اتفاقات اون دو روزو مرور می کرد با خودش می گفت مردم شهر چرا اینجورین یا مسخرش می کنن یا می خوان مثل اون دختره تیقش بزنن اون تا به حال فکر می کرد شهر یه جای قشنگه و همه مردم مثل روستای خودشون با هم مهربوننو به هم کمک می کنن از شدت ناراحتی بغض کرده بودو داشت قطره قطره اشک می ریخت که یه پیره مردی نزدیکش شدو گفت چیه جوون چرا داری گریه می گنی محمدم شروع کرد به تعریف کردن کل ماجرا از اول تا آخر پیره مرد وقتی داستان محمد و شنید گفت : ناراحت نباش جوون اون لوبیا ها واقعا سحر آمیز بودن چون به تو درس بزرگی دادن تا دیگه گول ظاهرو نخوری تو زندگی یه درسایی هست که هیچ پولی به آدم نمی تونه بده تو درس بزرگی گرفتی و فهمیدی که زندگی خیلی سخته و اگر حواست نباشه سرت کلاه میزارن برو پسر که داری تو روستا بهترین زندگی رو میکنی اینجا آدما سر هم کلاه میزارن عشقاشون دروغی یا اگرم دردغ نباشه با کوچکترین مشکل پا پس می کشن و یادشون می ره که یه زمانی عاشق بودنو دم از لیلی و مجنون بودن میزدن محمد تازه فهمید که چه اشتباهی کرده و مادرش راست می گفته شهر جای اون نبود برای زندگی کردن تو شهر باید مثل خودشون گرگ باشی وگرنه کلات پس معرکس محمد بلند شدو از پیره مرد خدا حافظی کرد و رفت سمت شاخه لوبیا تا برگرده خونش وقتی اومد که بره پایین چشمش خورد به یه ماشین که همون دختره که گفته بود عاشقش توش نشسته بود یه لحظه نگاهاشون با هم برخورد کرد محمد خنده تلخی کردو رفت پایین وقتی رسید مادر منتظرش بود محمد تا رسید پایین مادرشو بغل کردو شروع کرد به گریه کردن مادر با تعجب پرسید پسرم تا حالا کجا بودی اون لوبیا ها واقعا سحر آمیز بود محمد جواب داد : بله مامان اون لوبیا ها واقعا جادویی بودن وبعد رفت یه تبر آورد و شروع کرد به قطع کردن درخت مادر با تعجب پرسید چرا داری درختو قطع می کنی مگه اون بالا گنج نبود محمد گفت : نه مادر گنج من همین جاست اون بالا رنجه نه گنج مادر نمی دونست محمد چی می گه فقط از این خوشحال بود که می دید پسرش سر عقل اومده و می گه دیگه نمی خواد به شهر بره می خواد تو روستا بمونه و سر زمین کار کنه بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بود
بروید
توان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خفته از این خیل جدا میماند این رهی نیست که از خاطرهاش یاد کنی این سفر همره تاریخ به جا میماند دانه و دام در این راه فراوان اما مرغ دل سیر زه هر دام رها می ماند می رسیم آخر و افسانه ی واماندن ما همچو داغی به دل حادثه ها می ماند بی صداتر ز سکوتیم ولی گاه خروش نعره ماست که در گوش شما می ماند بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما مرد با هر چه ستم هر چه بلا می ماند
انرژی هسته ای 200 تومن بسته ای
لالا لالا دیگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیرو ترکش قلبو می شناسه هنوز شب زیر سرب چکمه میناله نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره بخون وقتی که خوندن معصیت داره بخون با من بیا تا من نگو دیره سکوت شیشه های شب غمی داره ولی خشم تو مشت محکمی داره
انشاء تابستانی
دوباره از مینا می نویسیم.ما شبها در پشه بند میخوابیدیم تا مینا دختر همسایه راپیش از خواب سیر تماشا کنیم و بعد کاسه آب یخ رو سر بکشیم و یک پهلو بخوابیم تا موهای بلند و پر شت مینا را که از کنار تخت اویزان می شد ببینیم.بابا که می دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای است هر ده دقیقه یک بار ما رو بیخود و بیجهت حاضر و غایب می کرد اما ما از رو نمی رفتیم و همانجور یک پهلو می ماندیم تا ستاره هایکی یکی از رو بروند و رنگ ببازند . ما به سایه مینا آنقدر ذل می زدیم تا شاید خوابش را خواب ببینیم ما با معاشرت دختر و پسر بشدت موافقیم ما تا به حال چند نامه برای مینا سنگ قلاب کرده ایم که یکی هم شیشه گلخانه شان را شکست بابا موافقت کرده است مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است فیزیک و شیمی درس بدهد.چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت مراقب باش کار دست خودت ندهی. ما منظور خانم جان را نفهمیدیم اما اگر منظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است . ما در دفترچه عقاید مینا هم چند خطی به یادگار نوشته ایم مینا اما مارا داخل آدم حساب نمی کند حتی گاهی وقتها به بابای ما هم لبخند میزند و به موهایش جوری دست می کشد که هواس بابا هم پرت می شود ما با آزادی زن و مرد موافقیم اما پدر مینا که حسابدار بانک رهنی است و قول داده که هرگز لبخند نزند ما با پدر مینا موافق نیستیم اما منتظریم مینا به سن قانونی برسد. چقدر سن قانونی خوب است کاش همیشه تابستان باشد پشه بند باشد موهای مینا از تخت آویزان باشد تا ما بدون ترس و لرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم این بود انشاء ما در باره مینا ببخشید آقا معلم درباره تعطیلات تابستان این متنی رو که بالا نوشتمو خیلی دوست دارم بخاطر این که تو سن 14/15 سالگی که بودم یه دختر تو کوچه پشتی ما بود که اسمش مینا بود (یادش بخیر جوونی ) الان هر وقت این متنو گوش میکنم به یاد اون دوران میافتم می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
نمی دونم این شعر و کی و کجا شنیدم داشتم تو سایتا می گشتم که پیداش کردم و نوشتمش تو وبلاگم
این شعر و هیوا مسیحا گفته: بگو قطار بايستد
این استقلال امروز اعصابمو خورد کرد
هرچی توپ زد خورد به تیرک
همیشه آخر فصل که میشه خراب میکنن
زمستان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند كه ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوي كسي يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك چو ديدار ايستد در پيش چشمانت نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟ مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي دمت گرم و سرت خوش باد
عشق است
باز این ترانه ها را عشق است
رخش سرخ باد پا را عشق است عشق در گیر غروب درد است باز هم طلوع ما را عشق است آی از خانه زخم و گریه غربت بغض گشا را عشق است آی از آب و هوای بی عشق بادبان ناخدا را عشق است اهل بی مرز ترین دریا باش آی اهل همه جا را عشق است از غزل باختگان می ترسم شعرهای بی هوا را عشق است ای قشنگ سازها آوازها روزهای بی عزا را عشق است ترا نه های من غیبت تو را بغض کرده اند . ترانه های من بی وقفه تو را به نام می خوانند. ترانه های من تو را تا همیشه ی صدا می گریند
میخواهم این آهنگ فرهاد که به صورت گوشی درآوردم براتون بنویسم ولی اول باید یه خورده توضیح بدم
اول اینکه این آهنگو من با تار دراوردم با سه تارم قابل اجراست ولی اونایی که میخواهن با ساز دیگه ای بزنن باید از یه پرده دیگه شروع کنن دوم باید آهنگو یه بار گوش کنید بعد به جای کلمات شما با نوت بخونید مثال:گن+جش+ک+ک+ا+شی+م+شی=سل +سل+دو+دو+سل+لا+فا+سل یادتون باشه باید کلماتو بخش بخش کنید بعد جای هر کلمه نت بزارید گنجشکک اشی مشی (سل فا لا سل)(دو دو سل سل) لب بوم ما نشین (سل فا لا سل)(دو دو سل سل) بارون میاد خیس میشی (می فا ) (لا)(سل فا سل لا) برف میاد گوله میشی (می فا لا)(فا می)(سل) میفتی تو حوض نقاشی (دو می ر می)(فا می ر می فا) خیس میشی گوله میشی (ر می)(سل)(فا)(می فا)(لا) میفتی تو حوض نقاشی (دو می ر می)(فا می ر می فا) کی میگیره فراش باشی (فا سل)(سی لا)(فا سل سی)(لا) کی می کشه قصاب باشی (می فا)(لا سل)(می فا لا)(سل) کی می پزه آشبز باشی (ر می)(سل فا)(ر می سل)(فا) کی می خوره حکیم باشی (دو سی)(سل فا)(دو ر فا)(می) به امید اون روزی که خوده حکیم باشی هم تو گرفتن گنجشکه کمک کنه و فقط آخر کار نشینه و همشو بخوره به امید اون روز به اونایی که براتون ارزش دارن
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي غسل تعمید
این شعر یکی از قشنگترین شعرهای شهیار قنبریه
مرا در تنش غسل تعمید داد به من اسم شب اسم خورشید داد برای تمام نفسهای من شعر گفت مرا از ته خاک بیدار کرد مرا شستشو داد آغاز کرد مرا خط به خط خواند تکرار کرد شکار همه لحظها را به من یاد داد برای من از شاخه برگی جدا کرد و گفت جنگل شو شاعر من از ارتفاع تـر, کاغذ و جوهر و عشق جاری شدم شبی کفشم از گنگ تر شد به من یاد داد ارتفاع تـر, گنگ را در ته خواب,گنگ,سفر گم کنم به من گفت:گم باش و پیدا که از سایه ها آفتابی تری من و سایه را دوخت بر لاله با لاله های گلایه من و سایه رابرد تا پشت رمز و کنایه من و سایه رابرد تا آفتابی ترین من مرا در تمام نفسهای خود شیر داد به من اسم شب اسم خورشید داد
اگه از عشق میشد قصه نوشت میشه از عشق تو گفت
جغد بارون خوردهاي تو كوچه فرياد ميزنه
سلام
دیدید من دوباره اومدم این شعرم ماله شهیار قنبریه بعدا بقییشو مینویسم مرا در تنش غسل تعمید داد به من اسم شب اسم خورشید داد |
|

مهدی اخوان ثالث

