تبليغاتX
درخت بی زمین
 
راستش یه داستان نوشته بودم می خواستم بزارم تو وبلاگم ولی یهویی چشم خورد به این شعر حیفم اومد که ننویسمش داستانم می تونه بازم صبر کنه

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
 هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند

در من هزار آهوي تشنه
در خشكسال دشت پريشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه هاي سفر را
 در باغ هاي سوخته مي خوانند
با من كه در بهار خزانم قصه هاي فراواني ست
با من كه زخم هاي فراواني
بر گرده ام به طعنه دهان باز كرده اند
هر قصه يك ترانه
هر ترانه خاطره اي ديگر
هر عشق يك ترانه ي بيدار است
در خامشي حضورم ، حرف مرا بفهم
يا براي عشق ، زباني تازه پيدا كن
تا درد مشترك
زبان مشتركمان باشد

حرف مرا بفهم و مرابشنو
اين من نه ،‌ آن من ديگر
آنكس كه پنجره ي چشم هاي من او را
 كهنه ترين قاب است

از پشت پنجره ي زندان
حرف مرا بفهم
كه فرياد تمامي زندانيان
در تمامي اعصار است
در گير و دار قتل عام كبوترها
در سوگ شاخه هاي تكه تكه ي زيتون
وقتي كه از دل جوان ترين جوانه هاي عاشق باغ ماه
بر مسلخ هميشگي انسان
در لحظه ي شكفتن فرياد
باران سرخي از ستاره سرازير است
آن سان كه هر ستاره دليل شرمساري خورشيد هاي بسياري
از برآمدنشان است
تو گريه مي كني
از عمق آشناي جنگل چشمانت
از عمق جنگلي كه در آن پاييز ، در غروب به بغض نشسته
باران بي دريغ اشك تو مي بارد
تا عطر خيس جنگل پاييز
در من هواي گريه برانگيزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعري بسان گريه فرو ريزد
من شعر مي نويسم
 تو با ترانه هاي عاشق من ، عاشق
تو با ترانه هاي تشنه ي من دريا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه مي شوي
تو گريه مي كني
تو لحظه هاي شعر مرا ،‌ در خويش تجربه كرده
يعني مرا در بدترين و بهترين دقايق بودن تكرار مي كني
يا با ترانآهاي من بر لب
به رويا رويي جلادان به مسلخ خويش مي شتابي
يعني كه با مني
ديروز
امروز
تا هنوز و هميشه
آيا زبان متشرك اين نيست ؟
آن زبان تازه كه مي گفتم ؟
آيا زبان مشترك اين نيست ؟

اردلان سر فراز

|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه 1385/01/28 و ساعت 2 بعد از ظهر  
 ما هم تبریک می گوییم امیدوارم که همتونو تو جهنم ملاقات کنم

می گن که ما چرخه رو بدیست آوردیم ولی من تا اونجا که یادم میاد قبلا به دست اومده بود از اونجایی



که مسئولان ما کلمات هجو زیاد به کار می برن اگه شما ه رو از چرخ حذف کنید میشه همون چرخ که فکر کنم انسانهای اولیه سالها پیش اونو کشفیدن پس شما کار زیاد شاقی نکردین که کردینش تو بوق و کرنا اعصاب ملت و هم خورد کردین


حالا میریم سراغ بازی فوتبال بین صبا باطری با الوحده بله بازیکنان وارد هسته ببخشید مرکز میدان میشن عجب بازیکنانی حمله می کنن سمت دروازه تو این فرصت که هنوز توپ وارد دروازه نشده بهتره که بدست آوردن سوخت کامل هسته ای رو تبریک بگم حالا اگه توپم نرفت تودروازه زیاد مهم نیست مهم بمب اتم ببخشید انرژی هسته ای یا شایدم پوسته ای یا بسته ای باشه البته زیاد مهم نیست مهم بمبه معذرت سوخته که ما داشتیم ای بابا چقدر من صوتی میدم بدست آوردیم بله میبینم که داور ۴ دقیقه وقت تلف شده اعلام می کنه بازم من وقت دارم که تبریک بگم مبارک باشه انشاالله به پای هم بمب ببخشید پیر بشن بله دیگه بازیم تموم شد ولی نمیدونم چند چند به نفع احمدی نژادشد..


از سازمان ملل متحد خبر رسیده که قراره یه بازی غیر دوستانه و کاملا وحشیانه بین ایران و آمریکا برگزار بشه البته اسپانسرهای این بازی میگن فرانسه و انگلیس و روسیه هستن که خواستار پخش جهانی این بازی شدن تا همه ملل دنیا حالشو ببرن و از دیدن این بازی کاملا هسته ای لذت ببرن البته پلاکادر برای بعد از انجام این بازیم تهیه شده تا بگن که ما نسبت به این بازی اعتراض داریم مو دیگه از این بازیا نکنین جیزه دستتون اوف میشه چقدر آدمای دل رحمین قربونشون برم


و در آخر تشکر می کنم از تمامی هسته بازان محترم و نامحترم


 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه 1385/01/24 و ساعت 1 بعد از ظهر  
 یاد ایام

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

 

                            جهان بیم است و  بی داد

                                                                                    از این فرهاد کش فریاد

                           که کرد افسون و نیرنگش

                                                                                    ملول از جان شیرینم

|+| نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 1385/01/20 و ساعت 2 بعد از ظهر  
 عجب های امروز

 عجب رسمیه
بله ، عجب رسمیه ، رسم زمونه . تیم زوربال آقای احمدی نژاد وارد صحنه شدند . این تیم که با نام کابینه به لیگ زورزادگان وارد شد ، بسیار قوی و با تکنیکهای مختلف به همراه تیم مربی گری در کلاس سعید امامی با مردم ایران بازی خواهند کرد . ازنکات قابل توجه این تیم ، تکیه و تمرین بیش از اندازه برای تغییر دادن سرنوشت یک بازی (یک ملت) می باشد . حالا میریم که داشته باشیم ...... چه توپی می زنه

عجب وضعیه
بله ، عجب وضعیه ، وضع زمونه . مردم کردستان که نام جدیدشان ، همان نام قدیمشان است و معروف به جدایی طلبان بالفطره می باشند ، وضع غرب کشور را حسابی برای توپ بازی تیم کابینه الف (سپاه) ، مساعد کرده اند و این تیم در یک اردوی شبانه روزه در کمپ پژاک مشغول آماده سازی و تمرین برای مقابله احتمالی با سایر تیمها از جمله (آذربایجان ، سیستان ، بلوچستان ، شمالستان ، جنوبستان ، مستان ) می باشد

عجب پستیه
بله ، عجب پستیه ، پست زمونه . البته استفاده از واژه پست کمی بی احترامی به مقام والای نامه رسان می باشد ولی بخاطر شباهت فوق العاده ظاهری این واژه با پست سازمانی که منظورم نیست ، استفاده شد
آقای مرتضوی یک عالمه حرف زد . هورااااااااا
آقای مرتضوی گفت که گنجی اصلا اعتصاب غذا نکرده است . هورااااااا
آقای مرتضوی گفت که جایزه صلح نوبل(شیرین عبادی) دزد است . هورااااا
البته این بزرگوار حرفهای دیگری هم زده است که به علت تکراری بودن چاپ نشد . هوراااااا

عجب فکریه
بله ، عجب فکریه ، فکر زمونه . زنجیر انسانی دور و بر مجتمع تولید فرآوری هسته ای اصفهان توسط مردم شهید پرور این شهر ، بسته شد . پس از این عمل شهید پرورانه ، قیمت هر تابوت شهید دریای خلیج فارس از قرار هر کفن به مبلغ 69 دلار نزدیک شد و در بورس معاملات بازار لندن معامله شد . کارشناسان پیش بینی کردند که در صورت ادامه این حلقه انسانی به دور و بر ایران ، قیمت هر تابوت شهید مرزهای ایران از قرار هر کفن تا مبلغ 100 دلار نیز برسد

عجب مخی یه
بله ، عجب مخی یه ، مخ زمونه . آقای احمدی نژاد ، آقای لاریجانی را که در فن آوری بسته ای در صدا و سیما فعالیت بسیار و شهرت جهانی داشت به ریاست فن آوری هسته ای گماشت . با آرزوی روزی که ما هم بمب داشته باشیم تا حاجی بگوید الله اکبر بزند تل آویو . به به ، چقدر من از نداشتن بمب اتمی ناراحتم
در پی انتصاب آقای لاریجانی به ریاست فن آوری هسته ای ، امید به زندگی در نزد جوانان ایران از 10 درصد به 99 در صد رسید . کارشناسان معتقدند که این 1 در صد باقی مانده برای جلوگیری از مرگ و میر احتمالی از شدت امید به زندگی است

منبع وبلاگ مد روز

|+| نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه 1385/01/15 و ساعت 4 بعد از ظهر  
 امان
امان از آدمایی که همیشه خودشونو برتر از دیگران می دونن امان

امان از آدمایی که فکر می کنن که خیلی قشنگ بلدن حرف بزنن امان

امان ............که برای بزرگ نشون دادن خودشون سعی در تخریب دیگران دارن که

البته این مشکل مملکته ما ست

من شاید برای گفتن اون چیزایی که تو ذهنمه نتونم قشنگ بنویسم ولی شعرایی که انتخاب

می کنم همه رو بهشون اعتقاد دارم یه جورایی حرفای دل خودمه

من گفتم هیچ وقت آدم زیاد رمانتیکی نبودم و هدفم از راه اندازی این وبلاگ یه جورایی تخلیه کردن خودم از نظر مسائل سیاسی اجتماعی بوده

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
                                                 بی دیدنش از دیده نیاساید چشم
ما را از برای دیدنش باید چشم
                                              ور دوست نبیند به چه کار آید چشم

با تشکر از وحید عزیز که شعر بالا برای من نوشت

نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم

                                              که نه تصدیق کند بر سر دردیست فغانش

من هر چه ندارم از این مردم دارم

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه 1385/01/15 و ساعت 10 قبل از ظهر  
 وقتی که بچه بودم
خالم می گه وقتی که بچه بودم خیلی شیطون بودم

مخصوصا خاله کوچیکمو خیلی اذیت می کردم ولی

چون عزیز در دونه پدر بزرگم بودم هیچکی جرات حرف زدن بهمو نداشت

خدا رحمتش کنه یادمه همیشه می گفت وقتی من مردم بیان سر قبر من

به سلامتی روحم شراب بخورین و بگین حبیب روحت شاد

من این کارو نکردم ولی همیشه می گم که حبیب روحت شاد

تازه فهمیدم که من به پدربزرگم رفتم چون اونم مثل من اندیشه های سیاسی داشت

همیشه یه رادیو کوچیک دم گوشش بود و رادیو بی بی سی گوش می کرد

                                       وقتی مصطفی کوچک بود

|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه 1385/01/14 و ساعت 1 قبل از ظهر  
 باید بادقت تا تهش بخونید اگه حالشو نداری اصلا به خودتون زحمت ندید

 

مهدی اخوان ثالث

 

در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم

 كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود

 و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تكه استخواني

 دمادم تق و تق منقار مي زد باز

 و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز

 نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است

و تنها مي خورد هر كس كه دارد

 در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد

 كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين است غم

شيرين تر از شهد و شكر مي كرد

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است

 شلوغ است

 دروغ است و غريب است

 و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم

 براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز

 نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز

و بسياري صداهايي كه دارد تار وپودي گرم

و نرم

 و بسياري كه بي شرم

 در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز

نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست

   دد است

          درنده است

                       بد است

                               زننده ست

و بيش از اين همه اسباب خنده ست

در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم

 دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است

و دور است

             و كور است

در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت

و لختي عمر جاويدان هستي را

بغارت با شنتابي اشنا مي برد و مي رفت

 در آن پرشور لحظه

دل من با چه اصراري تو را خواست

 و مي دانم چرا خواست

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

 كه نامش عمر و دنياست

 اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست

|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه 1385/01/07 و ساعت 12 بعد از ظهر  
 کاش مي شد
 کاش مي شد ظرفيت ها را قالب گرفت
 کاش مي شد در باريکه های سيال ذهن
 تصويري از فرداهای دور برداشت
 تا با آن ، لحظه های زيبا کاشت
کاش مي شد هر روزي را که بد بود ، برداشت
 جای آن روز ، روز ديگري کاشت
 کاش مي شد
کاش مي شد با تمام باورها
 با زورقي به سوي درياها رفت
 و از آنجا
 تا فروغ بي نشانه
 تا رؤياها
 تا اساطير
با پای برهنه تنها رفت

                                                                                                 پروانه فتاحی طاری

|+| نوشته شده توسط مصطفی در شنبه 1385/01/05 و ساعت 1 بعد از ظهر  
 سال نو
نمی دونست برای سال نو چی آرزو کنه یکم فکر کرد دید هیچی مثل تن سالم نمی شه چون یه بار خودش پاشو عمل کرده بود واسه همینم هم واسه خودش هم واسه همه آزروی تن سالم کرد که هیچی مثل تن سالم نمی شه

بعد تارشو برداشت و شروع کرد به زدن سازش تنها چیزی بود که اونو از این عالم دور می کرد آخه می خواست فال حافظ بگیره واسه گرفتن فال حافظم باید از این عالم دور بشی تا درست جوابتو بده بعد نیت کردو کتاب حافظو باز کرد :

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت                         روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود                        بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فا تح و حسر زیمانی خواندیم                        وز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد                         دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن                       در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

                                     همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

                                     کای دریغا به وداعش نرسیدیمو برفت

نمی دونم چرا فالم این جوری در اودم فکر کنم قرار برام یه اتفاق بد بیافتد فقط خدا کنه هر اتفاقی که می خواد بیافته واسه خودم باشه و به دیگران هیچ آسیبی نرسه به هر حال اینم یه جورشه همیشه قرار نیست که خوب در بیاد؟

|+| نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه 1385/01/01 و ساعت 11 قبل از ظهر  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin