تبليغاتX
درخت بی زمین
 و آسمان هم به حال ما خواهد گریست تا گرد و غبار اندوه را از دیدگان ما بزداید

این مطلبو آرش نوشته چون رنگ و بوی سیاسی داشت من البته بدون اجازش گذاشتم تو وبلاگم

تا دیگه پاشو تو کفشه من نکنه و مطالب سیاسی ننویسه

 

وباران خواهد وزید

وباد خواد بارید

و روشنی روز تاریکتر از شب مهتابیست

مرد آمد مرد با سبدی پر خون آمد مرد با اسب سیاه و سفید آمد

مرد آمد , مردانگی رفت مرد آمد زندگی رفت

بابا آب داد . اما نانی برای دادن در دست نداشت

بابا به جرم شستن روی خواب آلود ستاره به سیاه چال بردند

صورت بابا در یادم نیست . ای کاش لا اقل اجازه ملاقات با جسدش را به ما می دادند

چقدر دوست داشتن خوب است

اقا با من دوست می شی ؟

وقت ندارم !

خانوم با من دوست می شی ؟

حوصله ندارم !

کوچولوبا من حرف می زنی ؟

پدرم گفته با غریبه ها حرف نزنم .

ببخشید مثل اینکه اشتباه نوشتم .

چقدر پول داشتن خوب است .

آقا پول می خوای ؟

تو چقدر خوبی !

خانوم پول می خوای ؟

چقدر دوست دارم !

کوچولو بیا پول بدم برو خوراکی بخر ؟

مرسی عمو !

چقدر دوست داشتن بد است .

دو چیز نفهمیدم : عشق – دوست

اولی : نبود , کم بود و شاید زیاد بود که سوزاند و رفت

و دومی که پیدایش نکردم

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در شنبه 1385/03/20 و ساعت 10 قبل از ظهر  
 سفر
سلام به دوستان

یه چند روزی جای شما خالی رفته بودم سفر یه آب و هوایی عوض کنم

بد نبود ولی روز آخری نزدیک بود خراب شه ٫ سفره دیگه پیش میاد

همیشه یه نفر هست که جمعو خراب کنه

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه 1385/03/16 و ساعت 12 بعد از ظهر  
 دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

هر کسی از ظن خود شد یار من

وز درون من نجست اسرار من

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

|+| نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه 1385/03/10 و ساعت 10 قبل از ظهر  
 تقدیم به پدرم
سلام

بالا خره تصمیم گرفتم آپ دیت کنم

یه شعر پیدا کردم درباره پدر می خوام این شعرو تقدیم کنم به اون

فقط یه گلایه ازش دارم چرا بعد از ۱۵ سال یه بار به خوابم نیومده

یه جورایی حس می کنم که از دست من ناراحته دوست دارم بدونم چرا ؟ . . .

در ضمن توصیه می کنم حتما شعرهای این شاعرو بخونین .

 

سيد علی صالحی

 

مهتابي ترين شامگاه راه جنوب
همين امشب است پدر
اما جاي تو خالي ست در خواب ني و هفت بندر سربه دار
جاي تو خالي ست در عطر آب و عطسه هاي انار
جاي تو خالي ست در گوشه ي حياط خانه صندلي خاطره

پس آن همه پسين پونه نشين را
ني زني كجاست
تا از گذرگاه ماه و گريه و آهو بگذرد ؟
بافه ها
 زنان كمر بسته در باد و
خرمن ها
 مردان زانو بريده به درگاه گريه اند
پس تو كجايي پدر ؟
امشب منم
اولاد خوابگزار بابونه و خيزران
مه هق هق پنهانم
 از پشته ي يكي شبتاب مرده
به هر هفت آسمان بلند رسيدهاست
 هي آرميده چشم به راه من
بي تو بادام بنان پروانه پوش
از غروب خواني تيهو
مست نخواهد شد
برايت عصا و آينه آورده ام پدر
ديگر به چنگ بريده نمي آيد اين بغض بي قرار
 ديگر به شرح سينه نمي زند اين هفت بند سربه دار
 ديگر به عطر آب نمي آيد اين عطسه ي انار
ديگر به خواب شكسته نمي آيد اين اي واي اي ولا
ولا واويل لا الا
حالا ... پي جوي جايي از آن خلوت خسته ام
تا غيبت باران هاي بعدي از ترا
پياله اي ... كه درياش مگر
 هي آرميده ي هزار خيال خاكستر
 دنباله ي دلتنگ ترين مويههاي مرا
هق هق هزار پاييز تشنه نيز تحمل نخواهد كرد
مهتابي ترين شامگاه راه جنوب
همين امشب است پدر

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در جمعه 1385/03/05 و ساعت 10 قبل از ظهر  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin