|
یه توپ دارم قلقلی ی
امروز صبح تو ماشین رادیو داشت برنامه کودک پخش می کرد
یه بچه گفت خانم من شعر بخونم شروع کرد خوندن یه توپ دارم قلقلیه رو خوند یهو این نوشته اومد تو ذهنم یه توپ داشتیم قشنگ بود سرخ و سفید یه رنگ بود مشقامون و خوب ننوشتیم بابا رو ناراحتش کردیم توپمونو گرفتن عیدیمونو ندادن بابامونم گذاشت رفت توپم با خودش برد حالا سالهاست که نمیزارن مشقامونو خوب بنویسیم چون خوب نوشتن مشق باعث میشه که کلا از نوشتن محرومت کنن ولی قول میدیم اگه دوباره توپمونو بدست اوردیم دیگه مشقامونو خوب بنویسیم تا بابا از دست ما ناراحت نشه فقط یه توضیح کوچولو اینجا توپ به معنی آزادیه
سلام
این متنو دوست و یار قدیمیم مرداب برام کامنت گذاشته بود ازش خیلی خوشم اومد دلمم براش تنگ شده می خوام بزارمش تو وبلاگم (یه مردابه توی تن از فراموشی چراغی که میره رو به خاموشی می گردد شعله ور بیهوه نمی کوشی) مرداب این درخت و این زمین
راحته کنار گود بشینی بگی لنگش کن
وقتی تونستی خودت وارد گودشی و یه بارانداز ساده بزنی مردی در آن لحظه در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تكه استخواني دمادم تق و تق منقار مي زد باز و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است و تنها مي خورد هر كس كه دارد در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين است غم شيرين تر از شهد و شكر مي كرد نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است شلوغ است دروغ است و غريب است و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز و بسياري صداهايي كه دارد تار وپودي گرم و نرم و بسياري كه بي شرم در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست دد است درنده است بد است زننده ست و بيش از اين همه اسباب خنده ست در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است و دور است
و كور است در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت و لختي عمر جاويدان هستي را بغارت با شتابي اشنا مي برد و مي رفت در آن پرشور لحظه دل من با چه اصراري تو را خواست و مي دانم چرا خواست و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست مهدی اخوان ثالث
جای برای خالی شدن . شما میدونید کجاست؟
کاش جایی بود که ادمی می توانست خود را از هر چه که هست خالی کند
از هر آنچه که بر او گشته است از هر آنچه که این روزگار بر او جبر کرده از هر آنچه که این آدمی بر او روا کرده کاش جایی بود که بی دغدغه می توانستی گریه کنی بلند فریاد بزنی بدون این که کسی صدایت را بشنود کجاست منزلگه مقصود ما آیا شما آنجا را دیده اید پس چرا ما نمی بینیم شاید ما کوریمو چشمهایمان را بسته ایم شاید اشتباه از ما بوده شاید که نه حتما اشتباه از ما بوده همیشه دوست داشتیم انسانها را خوب ببینیم ولی اینگونه نیست انسانها همیشه خوب نیستند یا شاید ما بدیم که آنها را خوب نمی بینیم پس پروردگارا ما را آنچنان ده که خوبیهای دیگران را بد نبینیم و بدی های آنها را خوب ببینیم به امید آن روز که هیچ انسانی هیچ انسان دیگری را نیازارد ولی چه خوب بود دکمه زندگی هر آدمی دست خودش بود . هر وقت که از رندگی خسته می شد فشارش می داد و تمام . چرا اصلا خدا کسایی رو که هیچ علاقه ای به این دنیا ندارن و عذاب می ده من الان دارم عذاب می کشم ٫ به خودش قسم که دارم عذاب می کشم . آقا اصلا مگه زوره نمی خوام کیو باید ببینم عجب شعری این بشنو از نی من که از گوش دادنش سیر نمی شم مخصوصا اگر باصدای شجریان باشه بشنو از نی چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند کز نیستان تا مرا بگریده اند از نفیرش مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بد حالان خو شحالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من سر لب وز ناله من دور نیست لیک چشم و گوشم پر نور نیست نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید نی حدیث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون می کند اولین شعر من
نسل ما عرضه اگر داشت کمی بهتر بود همت و سعی اگر داشت کمی بهتر بود نسل ما آدم اگر داشت کمی بهتر بود لیلی و مجنون اگر داشت کمی بهتر بود خلاصه نسل ما حیدر اگر داشت کمی بهتر بود عنوان منوان نداره
نمی دونم یهویی چم شد ولی یه انرژی خیلی قوی پیدا کردم می خوام بجنگم با این روزگار تا حقم و ازش بگیرم
نمی خوام هی بشینم حرف بزنم بگم چرا اینجوری چرااونجوری مصطفی رفت که لباس رزمشو تن کنه بعد اسبشو زین کنه دیگه نمی خوام حرف بزنم می خوام عمل کنم خسته شدم از بس نالیدم از دست این روزگار با حرف که آدم به جایی نمیرسه من رفتم هر کیم دوست داره با من بیاد یا علی کمی تفکر, کمی بیشتر تفکر , کمی بهتر نگاه , کمی بهتر شنیدن و کمی بهتر گفتن این راز درون
این همه با هم بیگانه این همه دوری و بیزاری به کجا آیا خواهیم رسید آخر
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل های پراکنده
بنشینیم و بیندیشیم نه مرادم ؛ نه مریدم ؛ نه پیامم ؛ نه کلامم ؛ نه سلامم ؛ نه علیکم؛ نه سپیدم؛ نه
سیاهم؛ نه چنانم که تو گویی؛ نه چنینم که تو خوانی؛ نه آنگونه که گفتند و
شنیدی؛ نه سمائم؛ نه زمینم؛ نه به زنجیر کسی بسته و بنده دینم ؛ نه سرابم؛
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم؛ نه گرفتارو اسیرم؛ نه حقیرم؛ نه فرستاده
پیرم؛ نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم؛ نه جهنم؛ نه بهشتم؛چنین است
سرشتم؛ این سخن را من از امروز نه گفتم؛ نه نوشتم؛ بلکه از صبح ازل با قلم
نور نوشتم . حقیقت نه به رنگ است و نه بو؛ نه به های است و نه هو؛ نه به این است و نه او
؛ نه به جام است وسبو, گر به این نقطه رسیدی بتو سربسته و در پرده بگویم ؛
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را .
آنچه گفتند و سرودند توآنی؛ خودِ تو جان جهانی ؛ گر نهانی و عیانی ؛ تو همانی
که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی ؛ تو ندانی که خود آن نقطه عشقی؛ تو
اسرار نهانی ؛ همه جا تو ؛نه یک جای ؛نه یک پای ؛ همه ای ؛ با همه ای ؛
همهمه ای؛تو سکوتی ؛ تو خود باغ بهشتی ؛ تو بخود آمده از فلسفه چون و
چرایی ؛ بتو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی ؛ در همه
افلاک بزرگی ؛ نه که جزئی ؛ نه چون آب در اندام سبویی ؛ خود اویی؛ به خود
آی ؛ تا به در خانه متروکه هر کس ننشینی ؛ و بجز روشنی شعشعه پرتو خود
هیچ نبینی و گل وصل بچینی . بخودآ داستان زندگی
اینبار نتیجه گیری و میزارم به عهده خودتون
خداوند الاغ را خلق نمود و به او گفت : از این پس تو الاغی بیش نیستی که باید از طلوع خورشید تا غروب آن , بدون خستگی کار کنی وبار بر پشت خود حمل نمایی , علف خواهی خورد و هیچ هوش و فهمی نخواهی داشت و 50 سال عمر خواهی کرد . الاغ جواب داد : من تنها الاغ خواهم بود و 50 سال عمر برایم خیلی زیاد است تنها 20 سال عمر به من بده سپس خداوند آرزویش را برآورده کرد خداوند سگ را آفرید و به او گفت : تو از این پس مراقب خانه ی انسان خواهی بود , بهترین دوستش خواهی بود و از باقی مانده غذایش که به تو می دهند خواهی خورد و 30 سال عمر خواهی کرد. تو تنها سگ خواهی بود . سگ جواب داد : من تنها سگ خواهم بود و عمر 30 سال برایم خیلی زیاد است تنها 15 سال عمر به من بده سپس خداوند آرزویش را برآورده کرد . خداوند میمون را آفرید و به او گفت : تو میمون خواهی بود و شاخه ای به شاخه ی دیگری پری و حقه می زنی و برای دیگران جالب خواهی بود و 20 سال عمر خواهی کرد . میمون در پاسخ گفت : من میمونی بیش نیستم اما 20 سال عمر برایم خیلی زیاد است و فقط 140 سال عمر به من بده . خداوند آرزویش را برآورده کرد . در آخر انسان را خلق کرد و به او گفت : تو انسان خواهی بود , تنها موجود معقول روی زمین , برای تسلط بر حیوانات بهره خواهی برد و بر جهان حکمرانی خواهی کرد و 20 سال عمر خواهی کرد . انسان پاسخ داد : متاسفم , من انسان هستم 20 سال برای من خیلی کم است همان 30 سالی را به من بده که الاغ از پذیرفتن آن امتناع کرد , 15 سالی که سگ آن را نخواست و 10 سالی را که میمون از آن سر باز زد . از آن پس انسان 20 سال به عنوان انسان زندگی کرد . ازدواج کرد و 30سال عمرش را مثل الاغ با کار کردن و حمل بار بر پشتش زندگی می کرد و وقتی بچه هایش بزرگ می شوند او 15 سال از عمرش را مثل سگ در مراقبت و نگهداری از خانه می گذراند و هر آنچه به او دهند می خورد . وقتی پیر می شود و از کار افتاده مثل میمون زندگی می کند و از این خانه به آن خانه و از خانه یک پسر یا دخترش به خانه دیگری برای بازی و سرگرم کردن نوه هایش می رود. منبع : نمی دونم |
|

