تبليغاتX
درخت بی زمین
 

ما نیز می رویم

چو انان که رفته اند پیش از ما رفته اند

فقط جاده عوض شده است

والا مسیر همان است

سرد و خاموش و دردناک و بی بازگشت

اگر غفلت کنی

یا بی پروا روی

چو منصور بر سر دارت خواهند کرد

ولی باز می رویم

چون دلمان جای دیگر است

آری نیست اینجا پیش شما

ما سهم مان را در باور یک اشتباه ساده از دست داده ایم

ما سهم مان را در باور غلط یک افسانه ، افسانه پیرمرد و ایران ، پیرمرد و دیو

از دست داده ایم

ما خود نیز افسانه ایم ، افسانه امدن و رفتن ، امدن و ماندن ، امدن و درست ماندن

چون درست ماندن است که باعث می شود درست برویم

پس ما می رویم

چون هر که بماند مخیر است

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در جمعه 1385/05/27 و ساعت 1 بعد از ظهر  
 

سید علی صالحی

دنياي غم انگيز نادرستي داريم 


 خيلي ها سهم شان را


در اشتباه يك باور ساده از دست داده اند


 خيلي ها رفته اند رو به راهي دور


كه نه دريچه اي چشم به راه و


 نه دريايي كه پيش رو


 عبور از اين همه هياهو


دشوار است


 معلوم نيست اين قهقهه ي كدام كباده كش كور است


 كه نمي گذارد حتي باد


هق هق خاموش زنان سرزمين مرا بشنود

|+| نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه 1385/05/19 و ساعت 11 قبل از ظهر  
 
بسان زالو در این روشنایی روز

می مکند خون ما را

تا نایی برای فریاد زدن

در تاریکی شب نداشته باشیم

ولی خود نمی دانند

که روزی این زالو

از فرط خوردن خون زیاد

خواهد ترکید و همه خواهند فهمید

که ترس نبود دلیل سکوتمنان

خونی در رگ نمانده بوده تا جانی به بدن باشد و با آن نجوای آزادی سر دهیم

دوباره می سازمت وطن

اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم

اگر چه با استخوان خویش

اگر چه صد ساله مرده ام

به گور خود خواهم ایستاد

که بر کنم قلب اهرم

به نعره آنچنان خویش

دوباره می سازمت وطن

شعر از : سیمین بهبهانی

|+| نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 1385/05/15 و ساعت 10 قبل از ظهر  
 

آنک جلادانند در گذرگاهها مستقر با کنده و ساطور خون آلود و تبسم را بر لبها جراحی می کنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


 


 


دختر همسایه غمگین است


         


امروز


 


سیم آواز قناری


 


               کوک نیست


 


گرگ های گرسنه


 


                   در برف بیداری


 


درشب بیدار قطبی


 


                    گرد هم


 


یکدگر را سرد می پایند


 


وای اگریک تن


 


                به غفلت


 


خواب در چشمش رود


 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه 1385/05/09 و ساعت 11 قبل از ظهر  
 آن که بر در می کوبد شباهنگام به دزدیدن چراغ آمده است , نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

روزی شخصی وارد شهری شد دید که مردی در کوزه چیزی می فروشد و هر لیوانی که به هر شخصی

 

  می‎دهد دست بر روی یک  کتابی می‎گذارد بعد دید که بر بالای مناره شهر شخصی یهودی اذان 

 

 می گوید و هنگام وارد شدن به  مسجد دید شخصی لباس خود را بر عکس کرد و رفت در صف اول

 

 پیش نماز ایستاد تعجب کرد از  یکی ار ساکنان آن شهر پرسید جریان چیست به او گفت: آن مرد

 

 که  اول دیدی شراب فروش بود آن شراب از باغ انگوری بدست می‎آید که برای  خودش است چون

 

 کسی انگور نمی‎خرد برای همین  آن را شراب می‎کند و پولش برای خانواداش  خوراک و پوشاک

 

 تهیه می‎کند وآن کتاب که دیدی کتاب دینش بود آن شخص دست روی  آن می‎گذاشت

 

 و قسم می‎خورد که شراب خالص است و چیز دیگری در آن مخلوط نشده است پرسید جریان ان

 

 یهودی اذان گو چیست گفت : آن مرد صدای قشنگی دارد و بخاطر صدایش او را گمارده ایم که

 

 اذان بگوید دیگر مگر مهم  نیست که دینش چه باشد  و جریان آن شخص که لباسش را برعکس

 

کرد و امام جماعت ایستاد  چیست

 

پاسخ شنید : آن شخص دزد است احتمالا لباس کسی را دزدیده بوده برای اینکه صاحب لباس

 

 متوجه نشود آن را برعکس کرده است و پیش نمازیش به خاطر این است کفش کسی را هنگام

 

 خواندن نماز به سرقت نبرد

 

                                          چشمها را باید شست

                                           جور  دیگر  باید  دید

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در جمعه 1385/05/06 و ساعت 8 بعد از ظهر  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin