|
تصمیم بزرگ
یه تصمیم بزرگ این سومین بار تو زندگیم که دارم یه تصمیم بزرگ می گیرم هر دوبار قبلی همه فکر می کردن که نمیشه ولی شد این بارم امیدوارم که بشه دارم میرم (البته نه از این وبلاگ) می خوام از نو شروع کنم اینبار محکمتر از قبل یه مقدارم با تفکر و تامل بیشتر ............................................................................................. آن کس که بداند و بداند که بداند شب را نهایتی است.
صبح زود از خواب پا میشیم تا شب مثل چی کار می کنیم این شده زندگی اکثریت ما نه تفریحی ٫ نه لذتی ٫ هیچیِ هیچی زندگیمون شده دنبال یه لقمه نون رفتن تا میای یه حرفیم بزنی مادر می گه ولش کن چیکار به این کارا داری دنبال یه لقمه نونت باش ما هم می گیم چشم ولی دلمونو چیکارش کنیم ؟ ............................................ در گذر از ای دقیقه ها گاهی دلم برای خودم تنگ می شود گاهی می خواهم بروم تا شهری دور که در آنجا دلها به اندازه کمی محبت تنگ است و می توان با یک لبخند ساده گفت : دوستت دارم کمی مهربان باش ای که از آواز این قناری بغض آلود رمیده ای من تمامی آوازهای قناری عاشق را همراه دارم گوش کن می شنوی مصطفی (درخت بی زمین )
ز تند باد حوادث نمی توان دیدن در این چمن که گلی بود است و یاسمنی
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز نمی دونم چند هزار بار این شعر و با صدای استاد شجریان گوش کردم ولی اگه هزار بار دیگه هم گوش بده خسته نمیشم ........................................................................... پر از خشمم پر از تنفر از دیدن آدمهای از توبره خورده و سر در آخر کرده بیزارم می خواهم فریادی برنم بترسید از آن روز (ترسیدید که دارید این ظلمها رو می کنید )
|
|

