تبليغاتX
درخت بی زمین
 تصمیم بزرگ
 

یه تصمیم بزرگ

این سومین بار تو زندگیم که دارم یه تصمیم بزرگ می گیرم

هر دوبار قبلی همه فکر می کردن که نمیشه ولی شد

این بارم امیدوارم که بشه

دارم میرم (البته  نه از این وبلاگ)

می خوام از نو شروع کنم اینبار محکمتر از قبل یه مقدارم با تفکر و تامل بیشتر

.............................................................................................

آن کس که بداند و بداند که بداند


اسب طرب خویش به گردون بجهاند


ان کس که نداند و بداند که نداند


او خویشتن از ننگ جهالت برهاند


ان کس که نداند و نداند که نداند


در جهل مرکب ابدالدهر بماند


انکس که بداند و نداند که بداند


بیدار کنش زود که تا خفته نماند

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در جمعه 1386/06/30 و ساعت 12 بعد از ظهر  
 شب را نهایتی است.
 

صبح زود از خواب پا میشیم

تا شب مثل چی کار می کنیم

این شده زندگی اکثریت ما

نه تفریحی ٫ نه لذتی ٫ هیچیِ هیچی

زندگیمون شده دنبال یه لقمه نون رفتن

تا میای یه حرفیم بزنی مادر می گه ولش کن چیکار به این کارا داری

دنبال یه لقمه نونت باش

ما هم می گیم چشم

ولی دلمونو چیکارش کنیم ؟

............................................

در گذر از ای دقیقه ها گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

گاهی می خواهم بروم تا شهری دور

که در آنجا  دلها به اندازه کمی محبت تنگ است

 و می توان با یک لبخند ساده گفت : دوستت دارم

کمی مهربان باش

ای که از آواز این قناری بغض آلود رمیده ای

من تمامی آوازهای قناری  عاشق را همراه دارم

گوش کن

 می شنوی

مصطفی (درخت بی زمین )

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 1386/06/18 و ساعت 7 بعد از ظهر  
 ز تند باد حوادث نمی توان دیدن در این چمن که گلی بود است و یاسمنی
 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
.................................................

نمی دونم چند هزار بار این شعر و با صدای استاد شجریان گوش

کردم ولی اگه هزار بار دیگه هم گوش بده خسته نمیشم

...........................................................................

پر از خشمم

پر از تنفر

از دیدن آدمهای از توبره خورده و سر در آخر کرده بیزارم

می خواهم فریادی برنم

بترسید از آن روز (ترسیدید که دارید این ظلمها رو می کنید )

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 1386/06/04 و ساعت 6 بعد از ظهر  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin