تبليغاتX
درخت بی زمین
 تقدیم به مارال عزیز

 

وقتی چشات بوی بارون می دن . وقتی صدای قناریا غمت و بیشتر

می کند وقتی دلت لک زده برای آفتاب بهاری وقتی دلت پر از

دست تنهایی اون موقع است که می تونی دستاتو تا انتها باز کنیو 

 با تمام وجودت خودتو در آغوش بگیری . همون وقته که تازه

 می فهمی تنها نیستی تازه می فهمی که هنوز یکی هست که

تو رو بغل کنه و برات گریه کنه .

....................................................................................................................................................................

جهان راهمين جا نگه دار

كمي جلوتر

من آن طرف امروز پياده مي شوم

 كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار

كسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي آيد

از آن طرف كودكي

و نزديك پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد

كمي نزديك به پنجشنبه نگهدار

تو همان آشناترين صداي اين حدودي

كه مرا ميان مكث سفر

به كودك ترين سايه ها مي بري

با دلم كه هواي باغ كرده است

با دلم كه پي چند قدم شب زير ماه مي گردد

و مرامي نشيند

 مي نشينم و از يادمي روم

مي نشينم و دنيا را فكر مي كنم

 جهان را همين جا نگهدار

 من پياده مي شوم

............................................................

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟

.........................................................................

بازآ 

 

 كه غياب تو از حدود

 

 

 

اين همه رويا

 

 

                      هزاره اي ست ... فرستاده ي آخرين آواز آدمي

......................................

 

 

یکی از رفیقای موافقم چند روز پیش پدرشو از دست داد

 

خواستم منو هم در غم خودش شریک بدونه

 

می دونم سخته خیلیم سخت

 

من زیاد نوشتن بلد نیستم واسه همینم

 

از زبون شعر استفاده کردم

 

نمی گم غم اخرت باشه چون زندگی اینجوریه

 

ولی آرزو می کنم کمتر غم ببینی

 

مصطفی(درخت بی زمین)

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه 1387/04/19 و ساعت 5 بعد از ظهر  
 بشنو از من چون حکایت می کنم...... کز این غم پرستان شکایت میکنم
زمستونا گاز نداریم  تابستونا برق

این شده وضع مملکت ما

مملکتی که مملو از انرژیه

تازه جالب اینه که دکتر چند روز پیش گفتن می خوان ایران آباد و بسازن

من که آبادانی تو این مملکت ندیدم شما دیدن به ما هم بگین

آبادان داریم که اونم بعد از ۲۰ سال بری توش گریت می گیره

جناب شاهرودی هم که از قانون جدید حقوقی صحبت کردن

وای به روزمون قانون قدیمشون چی بود که بخواد این جدیده چی باشه

خلاصه آشفته بازاریست

................................................................................................

 سلام!


حال همه‌ی ما خوب است


ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،


که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند


با اين همه عمری اگر باقی بود


طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم


که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و


نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم


حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود


می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است


اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی


ببين انعکاس تبسم رويا


شبيه شمايل شقايق نيست!


راستی خبرت بدهم


خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام


بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!


بی‌پرده بگويمت


چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد


فردا را به فال نيک خواهم گرفت


دارد همين لحظه


يک فوج کبوتر سپيد


از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد


باد بوی نامهای کسان من می‌دهد


يادت می‌آيد رفته بودی


خبر از آرامش آسمان بياوری!؟


نه ری‌را جان


نامه‌ام بايد کوتاه باشد


ساده باشد


بی حرفی از ابهام و آينه،


از نو برايت می‌نويسم


حال همه‌ی ما خوب است


اما تو باور نکن!

(سید علی صالحی)

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه 1387/04/06 و ساعت 10 قبل از ظهر  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin