تبليغاتX
درخت بی زمین
 دریای بزرگ دور یا گودال کوچک آب فرقی نمی کند زلال که باشی آسمان در توست
 

یه شعر قشنگ

امشب از مملکت زار و ز غم می ایم

از لگد مال ترین سبز چمن می ایم

گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت

سر این قصه دراز است ولی خواهم گفت

من فرو پاشی ارکان وفا را دیدم

خوش ندارید ولی اشک خدا را دیدم

چه چمنها که نروئیده پریشان کردم

چه خدائی که فدای دو سه من نان کردم

همه را دیدم و بر بستر خون خوابیدم

این حکایت تو فقط میشنوی من دیدم

شهر را با دهن روزه به دریا بردند

کوزه بر دوش به در یوزه به در یا بردند

ای آشنا مردی و عصمت به عمارت رفته

جرئه نه به جام نه یمن که به قارت رفته

تا به کی زخم زبان رخنه کند بر تن مان

و به جایی نرسد خون جگر خوردن مان

کم تو را بر سر بازار ملامت کردند

کم نوشتیم و نخواندند و قضاوت کردند

کم بمان حمله بکردند و تحمل کردیم

کم بمان آب ندادند ولی گل کردیم

کم پراکنده شدیم از دم درهای بهشت

به گناهی که نکردیم و قلم زود نوشت

ترک این طایفه کن حلقه به گوش دل باش

تو سلیمانی و ای تن بنده عاقل باش

بر سر خانه اجدادی خود بر گردید

شهر رسواست به آبادی خود برگردید

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در یکشنبه 1388/02/20 و ساعت 11 قبل از ظهر  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin