تبليغاتX
درخت بی زمین
 پذیرایی در نماز جمعه
یکی از بچه ها سر و دماغش شکست

خودمم که افتادم تو جوق آب همزمان هم با باتوم زدن تو دستم

دستشونم درد نکنه بنده های خدا خسته شدن از بس ما رو زدن

خدا عجرشون بده

|+| نوشته شده توسط مصطفی در شنبه 1388/04/27 و ساعت 11 قبل از ظهر  
 از ساده گیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
سلام

اوضاع این روزا حسابی کلافه و خستم کردم

اگه نمی نویسیم دلیل بر نبودنم نیست

بودم اونم  تو بطن جریانات ولی اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم

این همه با هم بیگانه

این همه دوری و بیزاری

به کجا ایا خواهیم رسید آخر

و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل های پراکنده بنشینیم و بیندیشیم

 واقعا باید نشست و فکری کرد

ما داریم چوب جهل و بی سوادی مردم خودمونو می خوریم

اونا هم دارن نون این جهالت و می خورن

یعنی از ماست که برماست

خوشبختانه مردم دارن بیدار می شن

باید امیدوار بود

امیدوار به آینده

این رژیم با این شعبده بازی تیشه به ریشه خودش زد

................................................................................

زخشک سال چه ترسی!
_ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

 ................................................

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی بازگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه 1388/04/17 و ساعت 7 بعد از ظهر  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin